تبليغاتX
عاشقانه

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

 به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهرلانی از تو و چشمت چه می خواهم

 تو خود از هرکسی بهتر از احساس من اگاهی

 نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

 گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

 غزل هایم زمانی روی لب های تو جاری بود

 ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

 دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی ان روزها از کوچه ها گاهی

 برو هر جا که می خواهی برو اسون باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

از اینجا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی

Mail By BooN

 

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه بیست و سوم تیر 1386 و ساعت 21:24 |
گيرم باز هم بياي
از عاشقي بخوني
گيرم تا دنيا دنياس
بخواي پيشم بموني .

روز غمم نبودي
خوشيت با ديگرون بود
منو به کي فروختي ؟
که از ما بهترون بود .

مياي بيا ، ولي حيف
حيف ديگه خيلي ديره
حالا که خاطراتت
يکي يکي ميميره .

کي گفته بود که تنهام
وقتي تو رو ندارم
بازم ميگم بدوني
منم خدايي دارم .

برگشتي اما انگار
تو باختي توي بازي
غرورت هم شکسته
به چيت داري مينازي ؟
+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 17:23 |
ببخشید اگه وبلاگمو دیر آپ کردم

در گیره یه سری کار بودم که  بعدن خودتون میفهمین

 

 

 


 

من يه خاکم توي حسرت تو يه آسمون ستاره


 

دارم از سردي ميميرم تو بکن يه تک اشاره


 

تو يه يادگاري هستي  که هميشه موندگاري


 

تو که اهل آسموني ..غم و غصه اي  نداري


 

به تن شکسته من ...  تو هميشه جون پناهي


 

خيلي محتاج نگاتم تو نوري من يه سياهي


 

به دل شکسته من ..... تو همش اميد ميدي


 

فکر کنم تو آسمونا صد دفعه خدا رو ديدي


 

به و جود خسته من اين تويي که نور مي پاشي


 

به تو محتاجم ستاره... جون مي دم اگه  نباشي

 

 



قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه


تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه


تو مي دوني تا هميشه.....  من به ياد تو مي مونم


هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم


واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس


ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس


بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم


اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم


لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن


با نگاه پاک و معصوم........  دل سردمونشون کن


تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون


رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون

 

 

 

                                                            گواه باش

ای اسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم؟

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

 

 

                                                           سر انجام

اگر بودی دلم غمگین نمی شد

سر انجام دل من این نمی شد

بهارم رنگ و بوی تازه ای داشت

درون پونه و نسرین نمی شد

تمام لحظه های انتظارم

اسیر چینه و پرچین نمی شد

به زیر آسمان آبی عشق

شبم بی ماه وبی پروین نمی شد

دریا گر نبودم مست عشقت

سرانجام دل من این نمی شد

 

 

 

 

 

 

والنتاین بر همه ی شما مبارک و واسه من تسلیت

همه تونستن عشقشونو ببینن ولی من.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای عرض سلامت ترانه آوردی هزارو یک غزل عاشقانه آوردی

شبی به چشم تو دل قولهای زیبا داد از آن به بعد برایش بهانه آوردی

 

کوچه ی مرموز........

روزگاريست كه من در پي عشق
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده
من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم
من به خاموشي يك مشت صدا
كه تو را به سوي خود مي خواند
من به خاموشي صد وعده ي پوچ
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم

 

به که باید دل بست.......

به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است.
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست.
***
به كه بايد دل بست؟

به كه شايد دل بست؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست.
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ

هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني.
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو.
***
ديده بر دوز بدين بام بلند

مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش

نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
«
خويش » در راه نفاق ـ
«
دوست » در كار فريب ـ
«
آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت 23:36 |
   اسیرم ، پشت این درهای بسته

                      ببین با من چه کردی ای شکسته

                                      تو می خواستی شب و ازم بگیری

                       اون قدر حتی ، که جای من بمیری

      ولی تو عاقبت بازی رو باختی

                       واسم از عشق یک ويرونه ساختی

                                          می خوام امشب بیاد تو نباشم

                           مث بارون عشق بی ادعا شم

      دیگه بسه واسم عشق تو داشتن

                             روی خاک وجودم تورو کاشتن

                                           چه شبهائی که از عشق تو گفتم

                             چه حرفائی که از مردم شنفتم

       می دونستم تو هم نامهربونی

                            سر عهدی که بستی نمی مونی

                                              بزار دل خسته ای تنها بمونم

                                 که پایان وفا شد مرگ جونم

                      برو ، حرفی واسه گفتن ندارم

             نمی خوام مهر تو ، تو دل بکارم

+ نوشته شده توسط امیر در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 18:21 |
 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد از جان گذرد هر که شود عاشقشان

آن روز که از خاک سرشتند گلشان

سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

مي رسد روزي که بي من روز ها را سر کني

مي رسد روزي مرگ عشق را باور کني

 

 

در ميان همه گل گشتم و عاشق نشدم ***
تو چه بودي که تو را ديدم و ديوانه شدم ***.

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 18:30 |

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 18:24 |
سرنوشت ننوشت..... گر نوشت بد نوشت بد نوشت....اما باور کن:سر نوشت را نمیتوان از سر نوشت

 

موقعی که میخواستمت میترسیدم نگات کنم موقعی که نگات گردم ترسیدم باهات حرف بزنم موقعی که

باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم

میترسم از دستت بدم

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 18:18 |
 

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد

به زير آسمان در سايه تو ،
جهان در ديدگانم بود و گم شد

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 15:10 |

وقت ِ بیداری ِ مهتاب، عاشقانه یاد ِ من باش!

یاد ِ من باش ، همین برایم کافیست!...

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:27 |
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره

تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:10 |
باور.......
شاید باور کردنی نباشید
اما
این تقدیر است کاری نمی توان کرد ....
نشستن د ر نم نم باران
گذشتن از جوی آب
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد
نگاههای در هم تلاقی شده
احساس های پوچ و تهی از گذشتن
نگاههای سراسیمه آشفتگی و دلسپردگی
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد
چشم های خالی از احساس
دستان خالی از رسیدن
و قدم های خالی از برخاستن
شاید باور کردنی نباشد
اما
این تقدیر است
کاری نمی توان کرد
بودن من در اینجا
از دست دادن فرصتی ناب
و
عجله ای برا ی یافتن
شاید باور کردنی نباشد
اما
کاری نمی توان کرد
این تقدیر است
+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 13:58 |

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:24 |
به خاطر تو می نويسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تويی که شدی همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ، به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .
+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 18:5 |

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است

+ نوشته شده توسط امیر در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 17:39 |
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 19:28 |
      تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

       ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

    کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم

    حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم

      من نه قلندرشبم نه قهرمان قصه ها

    نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها 

    من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم

    قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رسيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 19:0 |

به يادت داغ بر دل مي نشانم       ز ديده خون به دامن مي فشانم

چون ني گر نالم از سوزه جدائي   نيستان را به آتش مي كشانم

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 23:55 |
زندگی گل زردی است بنام غم       فریاد بلندی است بنام آه

آیینه شکسته ایست بنام دل         مروارید طلایی است بنام اشک

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 23:45 |

نام : گمنام                                                شهرت : آواره  

شغل : عاشق                                   نام پدر:  پريشان

نام مادر: گريان                              نام خواهر : نگران

نام برادر: انتظار                            نام دوست : بی خيال                 

محله : از ديار فراموش شدگان           درد : سکوت         

غزل : آه                                       دبيرستان : عاشقان

جرم : به دنيا آمدن                          محکوم : به زنده ماندن                      

پلاک : بيکران

نشانی :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بيکران ، منزل چشم انتظار

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 23:31 |
 

همان طور كه براي ادامه زندگي يك قلب كافيه . براي يك قلب هم يك دوست كافيه . انسان مي تونه با قلب باطري دار زندگي كنه . پس قلب هم مي تونه با خاطره يك دوست رفته سر كنه .

عشق مثل ساعت شني مي مونه هم زمان كه قلبتو پر مي كنه عقلت رو خالي مي كنه

+ نوشته شده توسط امیر در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 23:28 |

چقدر كلمه عشق برايم غريب شده است!!!

كلمه اي كه امروزه شده بازيچه ي لبهاي دخترك ها و پسرك هايي

كه براي رسيدن به خواسته هاي غير انساني خود از آن استفاده مي كنند.

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:51 |
+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:28 |
عشق آن نیست که دو نفر زیر باران بایستندو خیس شوند

 عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و

دیگری نفهمد که چرا خیس نشد

 

 

ببخشید اگر وبلاگمو دیر دیر آپ لود می کنم

+ نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:2 |
ای کاش تولدی در پیش نبود تا به دنبالش آرزوی مرگ هم نبود............

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 0:48 |

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را

ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی 

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:47 |

من و از پشت ديوار صدا ميكردي، نگو نه

يه جور خوبي به من نيگا ميكردي، نگو نه

جاي پاي ما دو تا از تو كوچه پاك نميشه

كوچه رو از اسممون سيا ميكردي، نگو نه

زير بارون ميديدم كه دست تو چتر منه

آخر دوست نداشي بارون به تنم دست بزنه

بازي مون بود بازي عروس دومادي، نگو نه

به من انگشتر كاغذي ميدادي، نگو نه

تو همون كوچه نه جاي پاي تو مونده نه من

بچه ها ميخوان كه مثل ما عروس دوماد بشن

اما من دوست ندارم عروسي شون سر بگيره

چون نميخوام مثل من وقتي بزرگ شدن بگن

چه روزهايي،چه روزهاي خوبي داشتيم

كاش اونارو تو كوچه جا نميذاشتيم

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:45 |

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:43 |

زماني كه دست زندگي سنگين وشب بي ترانه است

هنگام عشق واعتماد است

ودست زندگي چه سبك مي شود وچه پر ترانه

آن هنگام كه به هم عشق مي ورزيم واعتماد داريم

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:37 |

 

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:36 |

می توان رفت در آن ستاره های چشم او

 می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه

 می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد

 و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد

 از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ

 تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها

 از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ

 از غم عشق چه می باید کرد

+ نوشته شده توسط امیر در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:29 |